‏نمایش پست‌ها با برچسب آرشیو شماره دوازده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آرشیو شماره دوازده. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ مهر ۱۸, دوشنبه

کی کی را می شناسد؟

0 نظرات | Read more...
ترجمه: علی عبداللهی  ۱۳۸۷/۰۹/۰۷
دو داستانک از برتولت برشت
سرباز «لاسیوتا»
جنگ جهانی اول به پایان رسیده بود. آن روز در سیوتا، بندری کوچک در جنوب فرانسه برای به آب انداختن یک کشتی جنگی، جشنی حسابی برپا کرده بودند. در یکی از میدان‌ها دورادور تندیس برنزی یک سرباز، جمعیتی انبوه گرد آمده بودند. ما که نزدیک شدیم دیدیم تندیس، مردی زنده بود که با پالتوی خاکی‌رنگ، کلاه فولادی بر سر، نیزه به دست، در تف آفتاب سوزان تابستان، بر سکویی سنگی ایستاده بود. دست‌ها و صورتش را به رنگ برنز درآورده بود. هیچ یک از عضلاتش کمترین تکانی نمی‌خورد، حتی پلک هم نمی‌زد. پایین پایش روی مقوایی که به سکو تکیه‌اش داده بودند، این عبارت نوشته بود:
طرح از سید محسن امامیان«مرد مجسمه‌ای!
این‌جانب شارل لویی فرانشار، سرباز… فلان هنگ ارتش فرانسه در حین برگزاری مراسم تدفینی در ناحیه وردن نیروی فوق‌العاده‌ای را ناگهان در خود دیدم؛ من توانستم بی‌حرکت بایستم و مدت مدیدی عین یک مجسمه برجا بمانم. این نیروی خاص من مورد بررسی اساتید متعدد قرار گرفته و بیماری وصف‌ناپذیری نامیده شده. لطفاً از بذل اندکی پول خفرد به سرپرست بیکار خانواده‌ای عیالوار دریغ نفرمایید.»
در ظرف کنار مقوا سکه‌ای انداختیم، سر تکان دادیم و راه خود را در پیش گرفتیم. با خود فکر کردیم که تاریخ را به دست او و امثال او ساخته‌اند. همان کسی که به تصمیم‌های سرنوشت‌ساز اسکندرها، قیصرها و ناپلئون‌ها که شرح آن را در کتاب‌های درسی می‌خوانیم، جامهٔ عمل پوشانده. نگاه کنید! خودف خودش است، پلک‌هایش کوچک‌ترین تکانی نمی‌خورد.

ویکی‌پدیا - تغییرات اخیر [fa]